تبليغاتX
سرمایه هردلی حرفهایست که برای نگفتن دارد
 

زمان مامان و باباها،پدربزرگ و مادر بزرگای ما
دختر که میرسید به 13-14 سال و پسر 18-20سال وقتش میشد که یه خونواده تشکیل بدن و بار و مسئولیت زندگی رو به دوش بکشن
اونا هم یا علی میگفتند و میشدن زن خونه و مرد خونه.شاید بشه گفت انقدر بزرگ شده بودن که با مشکلات زندگی دست و پنجه نرم کنند
اما الان
الان چی؟
یه نگاه به دور و اطرافمون بندازیم و واقع بینانه در مورد خودمون قضاوت کنیم
میتونیم مثل مامان و باباهامون یه زندگی رو بچرخونیم ؟؟
من
حلما
میتونم مثل مامانم یه زندگی رو بچرخونم ؟؟ میتونم بشم زن خونه و از پس بالاوپایین زندگی بربیام؟ میتونم تو زندگیم قانع باشم و به کم بسازم ؟ میتونم با این مخارج بالا در کنار مردی زندگی کنم که یه حقوق متوسط داره ؟ مثل قدیم میتونم کنار یه خانواده دیگه زندگی کنم ؟ میتونم بشم یه زن خونه دارو وقتی همسرم وارد خونه میشه خسنگی وجودشو با گرمای عشق و محبت از تنش دربیارم ؟؟ و آیا میتونم در کنار یه مرد!!!! آرامش داشته باشم ؟ بهش تکیه کنم ؟
آیاتو به عنوان یه مرد
انقدر غیرت و همت و مردونگی داری که بشی مرد زندگی؟بشی تکیه گاه همسرت ؟ بشی مردی که دستای قوی و مردونه ت حامی و نگهبان همسرت باشه؟انقدر مرد هستی که بری با سختی کار بسازی ؟ انقدر مرد هستی که به فکر نامین آتیه همسر و فرزندانت باشی ؟ انقدر مرد هستی که خستگی کار رو بیرون در بذاری و همسرت رو به یه لبخند مهمون کنی؟انقدر مرد هستی که از سختی کار و زحمت نترسی ؟یا فقط دنبال اینی که خودت باشی و خودت ؟راحتی خودت ؟ پشت میز نشینی و ..؟ انقدر مرد هستی که خودتو به آب و آتیش بزنی؟انقدر مرد هستی و غیرت داری که بشه بهت گفت مرد

بیرجند که بودم یه روز مامی با ترس و لرز فقط بهم گفت اگه اتوبوس خلوت بود وخانواده نبود سوار نشم
هرچی پیله کردم چیزی نگفت و اومدم خونه ماجرا رو برام تعریف کرد

امیر" نوه ی همسایمون" توی فلکه باغرود نیشابور سوار اتوبوس میشه و همزمان با اون دوتا دختر با قیافه ایی کمی بی حجاب (ما که نفهمیدم چه جوری بوده) سوار میشن ودیگه اتوبوس مسافر دیگه ایی سوار نمیکنه و راه میوفته .
 راننده ها بهشون چایی و ... تعارف میکنن که اونام قبول نمیکنند .بعد از یه مدت زمانی یکی از آقایون راننده اون دختر قشنگه رو میکشونه عقب اتوبوسو با ممانعت و گریه و زاری دختره مواجه میشه که هیچ سودی نداره و بعد از مدتی راننده های عزیز جاشون رو عوض میکنند. تازه لطف میکنند و به امیر هم تعارف میزنند که پسرک 18-19ساله ی ما عزت نفسش بالاتر از این حرفاس و تعارف رو رد میکنه
در آخر هم 10کیلومتری سبزوار اون دخترا رو پیاده میکنه
غیرت مردای ما کجا رفته؟؟
راننده ی اتوبوس که باید امین ترین مرد جاده باشه غیرتش کو؟؟مردونگیش در حد زورگویی و آزار رسوندن به اون دختر زیبارو بود ؟؟مردونگی یعنی این ؟؟
و اما پسر ما
اون غیرتش کو؟؟ غیرتش کجا بود اون لحظه که اشکای دخترک رو دید؟ نمیتونست به پلیس زنگ بزنه ؟؟ گیریم که بچه بود و ترسید !!!! نمیتونست همراه با اون دخترا پیاده شه و به پلیس راه خبر بده و شماره اتوبوس رو بده ؟
چرا یه لحظه فکر نکرد اون دخترا خاله و خواهرشن؟

چراما ادما اینجوری شدیم ؟ چرا انقد بی تفاوت از کنار هم رد میشیم ؟ چرا دست کسی رو نمیگیریم که یه روزی خدا دستمونو بگیره؟

کی میخواییم بزرگ بشیم ؟
منه دختر به کدوم مرد میخوام اطمینان کنم و تکیه بزنم ؟ مردایی که دست دخترا رو تو آرایش و مو از پشت بستن؟ پسرایی که خط چشم کشیدنشون از من دختراستادانه تره ؟
پسرایی که مصرف ریمل و خط چشم و ژل و ... شون بیشتر از منه دختره ؟
بیشترین مدت زمانی که من صرف آماده شدن برا عروسی داشتم همین هفته ی قبل بود که اونم با سشوار کشیدن موی یکی دیگه شد 1ساعت و 15 دقیقه . تازه اینم برا این بود که یه مدت طولانی عروسی نرفته بودم که سرعت عمل تو آماده شدن داشته باشم
به کی قراره تکیه کنم ؟ به کسیکه آرایش و آماده شدنش 2 ساعت طول میکشه ؟به کسی که نمیدونه غیرت چیه ؟ اونم تو جامعه ی عاری از امنیت امروز ؟؟؟به کی قراره تکیه کنیم ؟

مردامون به عروسکای خوش آب و رنگ و دخترامون به مردای به اصطلاح مرد ؟

خدایا
مارو دریاب

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 10:7  توسط حلما  | 

 

خیلی سخته چیزی رو که تا دیشب بود یادگاری
صب بلند شی و ببینی که دیگه دوسش نداری

خیلی سخته که نباشه هیچ جایی برای آشتی
بی وفا شه اون کسی که جونتو براش گذاشتی

خیلی سخته تو زمستون غم بشینه روی برفا
میسوزونه گاهی قلبو طعم تلخه بعضی حرفا

خیلی سخته که ببینی کسی عاشقیش دروغه
چقده از گریه اون شب چشم تو سرش شلوغه

خیلی سخته اون کسی که گفت واسه چشات میمیره
بره و دیگه سراغی از تو و نگاه ت نگیره

خیلی سخته که ببینیش توی یه فصل طلایی
کاش مجازات بدی داشت تو قانون بی وفایی

 
خیلی سخته چیزی رو که تا دیشب بود یادگاری
صب بلند شی و ببینی که دیگه دوسش نداری

خیلی سخته که نباشه هیچ جایی برای آشتی
بی وفا شه اون کسی که جونتو براش گذاشتی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 22:5  توسط حلما  | 

یه سری دوستام آدرس وبلاگ دیگه ی منو دارن و میدونن که از دید منم چقدر زندگی بیهوده ایی دارم

زندگی خالی از خاطره های آینده !!! به چه دردی میخوره .

تلاش .... بدو بدو .....استرس ... غم ...شادی ...

آخرش که چی ؟

 

وقتی از بیرجند میومدم با دیدن تابلوی "سبزوار" قند تو دلم آب میشد .اون موقع یادم اومد که یه سال و نیم پیش چه حس وحال بدی نسبت به این شهر داشتم . به هر حال ....

یاد خوابم افتادم و کابوسام

یاد ترسم

یاد اینکه اگه مامان بابام نباشنتا اینکه همونجا توماشین زدم زیر گریه . یهو صحنه های ناخوش آیندی جلوی چشمام رژه رفتن

...

 

.

.

.

.

.

نمیخوام بگم چقدر اما همینو بدونید از سه راهی فردوس به سمت بردسکن تا ۵۰ کیلومتری سبزوار ( حول و حوش ۳:۳۰ ساعت) فقط گریه میکردم

اونجا یه چیزی تو ذهنم جرقه زد . شاید این انگیزه هم مثه بقیه چیزا زودگذز باشه و زودی بره اما

میخوام از همین الان برا ارشد بخونم

راستشو بخوایین از ۵ شنبه تو راه دارم به این فکر میکنم اما .

تازه دیشب جرات کردم راجع بهش به دوستام بگم .

شاید دلیلش این باشه که میترسم نتونم به این فکر عمل کنم و برا همین باشه که تو اون وبلاگم نمینویسم

تحقیر شدن از جانب دوستای نتی برام راحت تره تا اطرافیان دنیای حقیقیم

 

میخوام برا ارشد بخونم

یه استارت هم زدم .

تهیه منابع / کتاب ط.الگوریتم پوران پژوهش و نظریه زبان مقسمی

در نهایت تنفر به خاطر اونا که خوشحال و سرافرازشون کنم به این رشته و درس خوندن میخوام بپردازم

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 10:55  توسط حلما  | 

  منودریاب خدا.تا به کی؟؟؟

ماه من غصه نخور زندگي  جذر و مد داره
                      دنيامون يه عالمه آدم خوب و بد داره
ماه من غصه نخور همه که دشمن نميشن
                      همه که پر ترک مثل تو و من نميشن 

ماه من غصه نخور مثل ماها فراوونه
              خيلي کم پيدا ميشه کسي رو حرفش بمونه
ماه من غصه نخور گريه پناه آدماس
               ترو تازه موندن گل ماله اشک شبنماس

 

ماه من غصه نخور زندگي بي غم نميشه
اوني که غصه نداشته باشه آدم نميشه

 

ماه من غصه نخورخيليا تنهان مث تو
              خیلیابا زخماي زندگي آشنان مث تو
ماه من غصه نخور زندگي خوب داره وزشت 
              خدارو چه ديدي شايد فردامون باشه بهشت

ماه من غصه نخور زندگي بي غم نميشه
               اوني که غصه نداشته باشه آدم نميشه
ماه من غصه نخور دنيا رو بسپار به خدا
               هر دومون دعا کنيم تو هم جدا منم جدا

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 15:43  توسط حلما  | 

تو زندگی  فرصتها میان و میرن

این ماهستیم که باید بهترین رو انتخاب و استفاده کنیم

 

ااین جمله رو یا مشابه این جمله رو توی یکی از سریالهای نوروزی شنیدیم و از اون شب خیلی ذهن من رو به خودش مشغول کرده . یه نگاه به زندگیمون بندازیم . چند بار فرصتها سراغمون اومدن و مابا سستی و تعللمون اونا رو پس زدیم . چند بار فکر کردیم این فرصتها زندگی  مارو خراب میکنن اما اگه یه ذره بهتر و منطقی بهش نگاه میکردیم بهترین زندگی  در انتظارمون بود . شاید با کمی ریسک و استفاده از فرصت سرنوشت زندگیمون رو از سر مینوشتیم

تو زندگیمون خیلی وقتا فرصتها و به قولی شانس میان سراغمون اما ما با گژ اندیشی یا بد اندیشی یا هر چیزی دیگه ای اونا رو پس زدیم

با افکاری که شاید قلبن هم بهش اعتقادی نداشتیم افکاری که فقط اندکی خودنمایانه بوده و براش حتی توی دل و ذهن خودمون هیچی  دلیلی نداشتیم  

کاش انقدر شجاع باشیم تا توی دادگاه وجدانمون به قضاوت بشینیم و ببینیم کی  و چه وقت اشتباه کردیم . کاش انقدر شجاع باشیم تا اعتراف کنیم فرصتهامون رو از دست دادیم و حالا تلاش کنیم برای بهتر کردن وضعمون

وقتی دفتر خاطراتم رو مرور میکنم و ورق میزنم خیلی چیزا برام یاوآور میشه . وقتی میخونمش میفهمم که گاهی چقدر بچه بودم و چقدر خام فکر میکردم .وقتی میخونمش میبینم چقدر خدا منو دوست داشته و من چه بی رحمانه اونو متهم میکردم

میخوام از این به بعد از فرصتهام استفاده کنم مخصوصن اگه به عقاید و باورهای قلبیم نزدیک باشه. اون موقع اگه فرصتها خلاف باورهای قلبیم باشه ناراحت نیستم

و بیاین همه ی  ما از فرصتهامون استفاده کنیم .فرصتهایی که مطابق آرمانها و عقاید قلبی ما هستند نه حرفهایی از سر خودنمایی که با گذشت زمان ........... 

 

فرصت ها منتظر ما نیستندو نخواهند بود .این ما هستیم که زندگیمون رو میسازیم

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 0:29  توسط حلما  | 

فردا تولد یکی از دوستای عزیزمه
دوست نه
کسی که میشه گفت وجودش و حرف زدن با اون منو به قله ی  رفیع مادری میبره
فردا تولد
مجتبی ی عزیز هستش
کسی که باهاش تو گفتمان دوست داشتنی آشنا شدم و صداقت و محبتش مارو تبدیل به مادر و فرزند کرد
نمی دونم یا صداقت آدما یا محیط خوب گفتمان این دوستای نزدیکتر از خویش رو به من هدیه داد

به هر حال فردا تولد مجتبی عزیزم هستش . کسی که تجدد، دیانت رو با هم داره
کسی که تو انتخاب حاجت های سه گانه ی  مکه بهم کمک کرد
مجتبی
پسر خوب و دوست داشتنی  من
تولدت مبارک
امیدوارم سالیان سال با شادی زندگی  کنی  و با وجود پاک خودت تاریکی رو از ذهن ها بزدایی


اما به بهانه ی  این تولد ها میخوام از گفتمان بگم
اولین محیط مجازی که توی اون دوستای خوبی پیدا کردم و میخوام با استناد به اون محیط و دوستای خوب و وفادار و با معرفت اون اثبات کنم که دنیای مجازی هم میتونه سالم باشه
دختر و پسر و زن و مرد میتونن اونجا باشن و واقعن !!! بدون هیچ نگاه منفی دیگه ایی در کنار هم زندگی  مجازی و واقعی  داشته باشن
من دوستای خوبی اونجا پیدا کردم و به واسطه ی  اون دوستان ، دوستان خوب دیگه ایی هم پیدا کردم
دوستایی که در لحظات تلخ کمکم بودن و بهم آرامش رو هدیه دادن
گفتمان عزیز ما
جایی بود که بدو از رنگ و ریا و صادقانه حرفامونو میزدیم بدون این که کسی مارو بشناسه
بدون اینکه بدونیم که کاربر مخاطب ما کیه ، از چه خانواده و تحصیل و قشر و طبقه ایی هستش
صادقانه نظرمونو میگفتیم و با نظرات هم دوست میشدیم
چه خانواده ی  نزدیکی  داشتیم و چه خانواده ها که در محیط فان تشکیل نمیدادیم
چقدر سپید و صادق بودیم و کاش کسی معنی  این دوستی  پاک و بی آلایش رو میفهمید
دلم تنگه
برا روزای که تو تالار فلسفه و مذهب پستای ناپخته میزدم و تا جایی که میتونستم از دینم دفاع میکردم
روزایی که با دیندار ، موج نو،مزدک و ... بحث میکردیم و گاهی  از شک هایی که اونا برام بوجود میووردن به خودم میلرزیدم
برا روزای انتخابات و بحثای داغ سیاسی
برا جنگ و جدال بین خانومها و آقایون
برا تالار خشک و کاملن جدی کامپیوتر به مدیریت دایی جونم
برا تالار همیشگی خودم و شادیهام تالار جوانان و خونه ی  مامان و بابام و عزیز جون
برای تالار عشق و صفا و شایعه و اعتراف
برا تالار جوک و دعواهای منو سمی (sammy)
و برای همه ی  دوستای گفتمانیم
برا خانواده م
برای . . .
چه روزای خوبی داشتیم و چه دوستای خوبی بودیم و هستیم و اگر خدا بخواد خواهیم بود
دلم تنگه برای همه ی  دوستام
امیدوارم هر جا که هستند شاد باشند و امیدوارم که نگاه منفی جامعه به دوستیا پاک و صادقانه ی  ما عوض بشه
حول حالنا الی احسن الحال

پ.ن

اینجا رو حتما بخونید

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 19:36  توسط حلما  | 

خیلی وقتا خیلی آدما دیده میشن که میگن اگه من خدا میبودم فلان کار رو میکردم و ...

و حتی  خودمون تو زندگی  به مسایلی بر میخوریم که این حرف رو تکرار میکنیم

 این بحثی بود که توی گفتمان مرحوم تو تالار فلسفه و مذهب خیلی بحث مید و با پستای موج نو و سرهنگ و مهتاب و امید و ..... جالب تر میشد

اکثر مواقع ادامه ی  این جمله به اوضاع و احوال خودمون و روحمون خیلی ربط داره و گاهی  اوقات به مشکلات خودمون مربوط نیست بلکه ناهنجاریها و مسائل و اتفاقات جامعه ی  ما رو شامل میشه و باعث ناراحتی ما و اطرافیانمون میشه  

اما من اگه خدا میبودم

نتیجه ی  کار و عمل آدما رو بهشون برمیگردوندم . نه تو اون دنیا بلکه تو همین دنیا ِآدمایی که ...

صداقت و صفاو روشنی  قلبهای زرنگار گرفته و بیشتر میکردم

نتیجه ی  از خودگذشتگی و فداکاری رو به همه نشون میدادم و نتیجه ی  عمل ه کسی رو بهش نشون میدادم تا بفهمه چه کاری خوب و چه کاری بده

ذات پلید آدما رو از بین میبردم

عشق و مهر و محبت رو توی قلبها ی همه جا میدادم و آنچنان لذتی از اون عشق بهشون میدادم تا همه و همه جا و همیشه عاشق بمونن و باشن

مواظب بودم آدمایی که خلق میکردم انسان باشن

 

 شما هم بگید  اگه خدا میبودید چه میکردید ؟؟؟ 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 10:17  توسط حلما  | 

love is not only made for lovers
its also for friends who love each other better than lovers
happy valentine day

این اس ام اس ی  بود که بهم رسید و من انقدر از معناش خوشم اومد که برای دوستام فرستادم اما جواب یکی  از اونا  برام خیلی دلچسب بود و منو یاد سال پیش انداخت که ارق(عرقergh)ملی م گل  کرد و گفتم فقط روز عشق ایرانی

اما امسال انقدر حالم بد بود که حتی  یاد ولنتاین هم نبودم چه برسه به ......

اما ماها چقد راجع به این روزا میدونیم ؟ راجع به فرهنگمون ؟ سنتهای باستانیمون ؟

روز 26 بهمن (Valentine) در تقويم جديد ايراني دقيقا مصادف است با روز 29 بهمن که "سپندار مذگان" يا "اسفندار مذگان" نام داشته است.فلسفه بزرگداشتن اين روز به عنوان "روز عشق" به اين صورت بوده است كه در ايران باستان هر ماه را سي روز حساب مي كردند و علاوه بر اينكه ماه ها اسم داشتند، هريك از روزهاي ماه نيز يك نام داشتند. بعنوان مثال روز اول "روز اهورا مزدا"، روز دوم، روز بهمن ( سلامت، انديشه) كه نخستين صفت خداوند است، روز سوم ارديبهشت يعني "بهترين راستي و پاكي" كه باز از صفات خداوند است، روز چهارم شهريور يعني "شاهي و فرمانروايي آرماني" كه خاص خداوند است و روز پنجم "سپندار مذ" بوده است. سپندار مذ لقب ملي زمين است. يعني گستراننده، مقدس، فروتن. زمين نماد عشق است چون با فروتني، تواضع و گذشت به همه عشق مي ورزد. زشت و زيبا را به يك چشم مي نگرد و همه را چون مادري در دامان پر مهر خود امان مي دهد. به همين دليل در فرهنگ باستان اسپندار مذگان را بعنوان نماد عشق مي پنداشتند. در هر ماه، يك بار، نام روز و ماه يكي مي شده است كه در همان روز كه نامش با نام ماه مقارن مي شد، جشني ترتيب مي دادند متناسب با نام آن روز و ماه. مثلا شانزدهمين روز هر ماه مهر نام داشت و كه در ماه مهر، "مهرگان" لقب مي گرفت. همين طور روز پنجم هر ماه سپندار مذ يا اسفندار مذ نام داشت كه در ماه دوازدهم سال كه آن هم اسفندار مذ نام داشت، جشني با همين عنوان مي گرفتند.
سپندار مذگان جشن زمين و گرامي داشت عشق است كه هر دو در كنار هم معنا پيدا مي كردند. در اين روز زنان به شوهران خود با محبت هديه مي دادند. مردان نيز زنان و دختران را بر تخت شاهي نشانده، به آنها هديه داده و از آنها اطاعت مي كردند.
ملت ايران از جمله ملت هايي است كه زندگي اش با جشن و شادماني پيوند فراواني داشته است، به مناسبت هاي گوناگون جشن مي گرفتند و با سرور و شادماني روزگار مي گذرانده اند. اين جشن ها نشان دهنده فرهنگ، نحوه زندگي، خلق و خوي، فلسفه حيات و كلا جهان بيني ايرانيان باستان است. از آنجايي كه ما با فرهنگ باستاني خود ناآشناييم شكوه و زيبايي اين فرهنگ با ما بيگانه شده است
. نقطه مقابل ملت ما آمريكاييها هستند كه به خود جهان بيني دچار مي باشند. آنها دنيا را تنها از ديدگاه و زاويه خاص خود نگاه مي كنند. مردماني كه چنين ديدگاهي دارند، متوجه نمي شوند كه ملت هاي ديگر شيوه هاي زندگي و فرهنگ هاي متفاوتي دارند. آمريكاييها بشدت قوم پرستند و خود را محور جهان مي دانند. آنها بر اين باورند كه عادات، رسوم و ارزش هاي فرهنگي شان برتر از سايرين است. اين موضوع در بررسي عملكرد آنان بخوبي مشهود است. بعنوان مثال در حالي كه اين روزها مردم كشورهاي مختلف جهان معمولا به سه، چهار زبان مسلط مي باشند، آمريكاييها تقريبا تنها به يك زبان حرف مي زنند. همچنين مصرانه در پي اشاعه دادن جشن ها و سنت هاي خاص فرهنگ خود هستند.

"اطلاع داشتن از فرهنگ هاي ساير ملل" و "مرعوب شدن در برابر آن فرهنگ ها" دو مقوله كاملا جداست.با مرعوب شدن در برابر فرهنگ و آداب و رسوم ديگران،

بي اينكه ريشه در خاك، در فرهنگ و تاريخ ما داشته باشد، اگر هم به جايي برسيم، جايي ست كه ديگران پيش از ما رسيده اند و جا خوش كرده اند!

 

مطالب بالا برگرفته از وبلاگ هومن  هستش و خیلی روی من تاثیر گذاشت

به هر حال ما  ایرانیها با این فرهنگ غنی  و پربار چرا باید به دنبال فرهنگ بیگانگان بریم ؟وقتی  میتونیم در عین امروزی و متجدد بودن فرهنگ باستانی و مذهبی مون رو  داشته باشیم چرا ؟؟؟؟؟؟

 

اما از یه طرف هم وبلاگ مهتاب توجه منو به خودش جلب کرد !!! میدونم مهتاب حرف الکی  نمیزنه و حرفاش معمولن با تحقیق و تعمق و تفکر هستش

پس وبلاگ مهتاب رو بخونید و شما هم نظر بدید

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 13:25  توسط حلما  | 

از قدیم گفتن :

هر کی  خربزه میخوره  پای  لرزشم میشینه !

خب  منم باید پای لرزش بشینم . درسته مثله همه ی  ترمهای گذشته کار کردم اما بهم هشدار داده شده بود که ترم سختی  دارم . و صد البته که ..........

همه ی  چیزا و همه ی  این لزرا تقصیر خودمه چون وقتی  خربزه میخوردم یادم رفته بود که برم و کنار بخاری خودمو گرم کنم

واقعن چند نفرمون وقتی کاری رو انجام میدیم نتیجه ی  اون کارو حاصل اعمال خودمون میدونیم ؟؟؟

چند نفرمون روی عقایدمون استواریم ؟؟

چند نفرمون افکارمون رو باور داریم ؟

چند نفرمون پای  حرفمون وامیستیم و میگیم : من....

مگه نه اینکه : از ماست که بر ماست

کاش همیشه انقدر شجاعت داشته باشیم که کاری و انجام ندیم و اگه انجام دادیم با شجاعت بیشتر نتیجه ی  عملمون رو قبول کنیم

من شیطنت ها و .... همیشگیمو داشتم . مثل همیشه درسو گذاشتم فقط برا پاکنویس کردن جزو ه و آخر ترم و نتیجه ش این شد

با کمال افتخار :::

دارم دعا میکنم که مشروط نشم !

امروز جاتون خالی یه خربزه یخ زده خوردم و تمام وجودم لرزید . درست مثه وقتایی که سر برخی  جلسات میشستم و کفری میشدم .اما به این فکر رسیدم که اگه یه ذره همش یه ذره بیشتر میخوندم (مثه آمار) شاید الان نکره های بهتری داشتم اما یه لحظه به این رسیدم که من تو نظریه مشکلی نداشتم . مشکلات رو حل  میکردم اما علامت میذاشتم که بعد از بچه ها بپرسم اما ....

آخرش چی  شد

به هر حال این ترم هم گذشت و من شجاعت اینو پیدا کردم که خودم پای  کاری که کردم وایسم .

میتونستم با کمی  فشار اووردن رو خودم ۴ ترم و ترم تابستونی  تموم کنم اما .....

حالا هم چیزی نشده !!!! از همین الان میشه شروع کرد

خیلی راحت .. فقط یه یا علی میخواد

" یا علی "

+ نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 21:0  توسط حلما  | 

خیلی مریضم

امتحانا عقب افتاد و من هنوزم هیچی بلد نیستم

ضمن اینکه ........

دلم حال و هوای محرم میخواد

دلم خیلی گرفته

برام خیلی خیلی دعا کنید ها

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 11:55  توسط حلما  | 

سلام

دیروز اومدم خونه

وای که چقدر دلم تنگ بود

درسته که دیشب هیچی  درس نخوندم اما اگه از همین امروز شروع کنم و به کوب  بخونم میتونم ۴تا درسو تموم کنم

برام دعا کنید

اما یه چیزی

امروز حس کردم دلم برای بیرجند تنگ شده!

منحرف نشید ها !

آخه رفته بودیم شاهرود اصلن بهم خوش نگذشت . نمیدونم چرا اما هر وقت میریم اونجا دلم میگیره . تنهایی رو بیشتر حس میکنم و بی حوصله میشم . الان که تو خونه م آرامش خاصی دارم با اینکه درس نمیخونم !!!

چرا اینجوریه ؟ چرا دلمون برای خونه تنگ میشه ؟

با اینکه مامان و بابا نیستن اما دلتنگیم کمتره ! خلاصه ما مخلص همه هستیم در بست

 

شما به من نمیگید ؟؟؟؟ چرا اینجوریه و دلمون برای خونه تنگ میشه ؟ به نظرتون تو خونه یه آرامشی وجود نداره ؟؟؟

جالبه !! من از همین خونه فراری بودم

چقدر زمان نظرات و عوض میکنه

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 9:0  توسط حلما  | 

عشق و دوست داشتن

جمعه تهران بودم .اونم با هزاران دوز و کلک اون هم از ساعت ۷ صبح تا ۱۲ ظهر که کلی مصیبت و سرما و ... داستم

به هر حال

اونجا یکی از بهترین ها منتظرم بود

دایی عزیزم

دایی ایمی گلم که حضورش همیشه و همه جا برام آرامش بخش بوده

یه جا یه مطلب د مورد دوستای نتی و .. خوندم که دوستی میگفت : نمیخوام بچه های نت رو ببینم !!!!

تو ترمینال زمانی که تنها بودم داشتم به این فکر میکردم که :

منو دایی هیچ نسبت خونی نداریم . دوتا دوست نتی هستیم که حالا اون برا من مثه دای هستش که نداشتم

یه برادر . یه دایی . یه کسی که جاش توی زندگیم شاید چندان خالی نبوده اما الان وقتی نیست نبودشو حس میکنم

سمیه بهم گفت : حلما .ایمی خیلی دوست داره !

دلیل این دوست داشتنا چیه ؟

این که من ایمی رو انقققققققققققققققققققققققققققققققققققققققدر دوست دارم

یا مجتبی . سمیه . پری . مهتاب و . . . ...

چرا یه دوست نتی میتونه انقدر برات عزیز بشه ؟ جز این میتونه باشه که اونا همیشه در کنارتن ؟؟؟ نه حضوری بلکه فکری

من ایمی  رو خیلی دوسش دارم و یه دلیل که اون هم منو دوست داره اینه که با اون حال نزاراومد و با من بود

 

خدایا

خدای مهربون من

تورو به این روزها ی عزیز قسمت میدم . نگه دار همشون باش و همیشه شاد و خوشبختشون نگه دار

آمین

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 11:30  توسط حلما  | 

به کعبه گفتم :

تو از خاک ‌‌‌

من از خاک

چرا باید به دور تو بگردم؟؟؟

 

ندا آمد :

تو با پا آمدی باید بگردی

برو با دل بیا تا من بگردم

 

دیروز ۹ صبح مامان و بابام و داداش و .........رفتن مکه

دیروز همون ساعتایی که من امتحان میدادم اونا داشتن محرم میشدن . لحظه ایی که آدم محرم میشه لحظه اییه که کفن پوش آماده وصل یبار میشه

فقط من و خدای من

عاشق و معشوق

چقدر لذت بخشه

خدایا میدونی خیلی دوست دارم

پس منو دریاب

پ.ن

دوستای عزیزم وبلاگاتونو نمیتونم باز کنم

نمیدونم این بیرجینو چش شده ؟ نه از دانشگاه نه از بیرون صفحات وبلاگای بلاگفا برام باز نمیشه

خاطره ی  عزیزم تونستم وبلاگتو با فیلتر شکن باز کنم و اون اس ام اس خیلی باحال بود

اما هیششششکی  منو دوست نداشت جز یه نفر

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 10:43  توسط حلما  | 

سلام به همه

ببخشید که دیر آپ میکنم اما این بار راجع به دوتا مطلب میخوام بنویسم

خیانت

چیزیه که این روزا ذهن منو خیلی به خودش مشغول کرده .خیلی زیاد

بین بچه ها میبینم با اینکه دوست پسر دارن و تیریپ لاو هستن اما بازم دنبال یکی دیگه ن !!!

برام سواله که چرا ؟ چطور میتونن به یکی بگن دوست دارن و یا یکیو که میدونن بهشون علاقه داره بازی بدن . چرا این کارو انجام میدن ؟

به دنبال موقعیت بهتر و بالاتر ؟؟

ویا پسرها هم همین طور . چرا با داشتن کسی که دوسشون داره و اونا هم بهش ابراز علاقه کردن باز هم دنبال یکی دیگه ن ؟؟؟

این خیانت نیست ؟ این بدی در حق دیگری نیست ؟ آخر و عاقبت این کار خوبه ؟ بده ؟

نمیدونم

اما دیدم کسایی که این کارو میکنن هیچ عذابی نمیکشن

خدایا . خدایای مهربون من . معشوق جاودان من

چرا اجازه میدی عشق بازیچه بشه ؟؟

 

دوستی

معنای واقعیه دوستی چیه ؟ دوست رو چی  تعبیر و تفسیر میکنیم ؟ آیا جنسیت دوستامون میتونه تغییری در معنای این واژه مقدس و پاک بوجود بیاره ؟

ماجرا از اونجا شروع شد که با یکی از دوستام بحث راجع به دوسیت پسر شد و اونم به من گفت همه ی  دوستات که تو نت داری و ... دوست پسرتن

اما از نظر من اونا دوست پسر من نمیتونن باشن . آخه ما که تیریپ لاو نیستیم !!!

نمیدونم اما من معنی دوستی رو بالاتر از این میدونم و ارتباط دوستانه ی  خودمون رو والاتر و مقدس و پاکتر از اون میدونم که بخوام این معنی  رو بهش بدم . ما دوستایی هستیم که تو غم و شادی سعی میکنیم به هم کمک کنیم . دوسیتایی هستیم که جدا از جنسیت همو دوست داریم . دوستایی که همیشه سعی کردیم یار و یاورهمدیگه باشیم اونقدر که جزیی از بستگان هم شدیم

مثله سمیه . ایمان . مجتبی . علی . سجاد .پروین . مهتاب  و حتی جی  جی  که ندیدمش

نظر شما  چیه ؟

دوست پسر یا دختر چه معنی و دوستی که جنسش مخالف شما  باشه چه معنی  داره ؟

 

 

پ.ن

باید این متن رو ویرایش کنم . فکر کنم نتونستم منظورمو درست بیان کنم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 16:5  توسط حلما  |